جوانی من و هم وطنانم
آینده ما
حال ما
و از 7 سالگی عزیز ما
بل هم کمتر
تا 27 سالگی ما
بل هم بیشتر
فدا و فنای در کنکور است
تفو بر تو ای کنکور
غم نان اگر می گذاشت
شاید حال و آینده شادتری لااقل می داشتیم
خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو
بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»
شب های پادگان، سنگین و سرد بود
آخـر خدا چرا؟... آخـر خدا بگو....
نه... نه نمی شود، فریاد زد: برقص...
در خنده ی فـروغ، در اشک شاملو...
توی کلاهِ خود، لاتین نوشته بود
Your hair is black, Your eyes are blue"
« - : خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار
این جا هـــوا پسه، اینجـــا نگـو نگـو»
یک نامــــه آمد و شد یک تــــراژدی
این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو...
س» و ستاره ها چشمک نمی زدند
انگار آسمــــان حالش گرفته بود
تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح
با اشک در نگـــاه، با بغض در گلو
بالای بــــــرج رفت و ماشه را چکاند
با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...
پی اس:
بعد مدتها یک شعر خوب
عجب ماه بلندی تو، که گردون را بگردانی
پی اس:
هیچ چیزت براى من غیر عادى نبود,نه اسمت,نه اصل و نسبت ,نه موهاى ژولیده ات,نه لباس هاى غیر عادى و بزرگ تر از تنت,
فقط نگاهت,
نگاهت گیجم مى کرد...
از کتاب چه کسى باور مى کند
روح انگیز شریفیان