بعید نیست که تو از پیشم بروی
من همیشه با تست های چار گزینه ای مشکل دارم
بعد از تو
احتمال گریستن من
به سمت بی نهایت میل می کند
پی اس:
وساپا و خساپا ترکید
ایمان بیاورم به خودم
کاش حرف چن روز پیش خودم ینی دقیقا یادداشت سه شنبه 1 تیر 95 خودم ایمان داشتم
باور داشتما اما ایمان نه
و پیش بینیم درست بود
دولت بورس رو چاق کرد خیلی تابلو
تا طلا و ارز متشنج نشه
کاری که براش 3 سال زحمت کشید
حالا ایا ایه حالن که ما از ضرر دراومدیم در
من!
کویرِ تشنه بی انتهایِ داغ بودم،تو !
طعمِ تمشکِ تُرشُ شیرین
در نیمه هایِ ظُهرِ تابستان،
من!
ایران
تو ! آرژانتین
تو!گُل،
رویایِ ما پَرپَر.
تو،پَر
گنجشک پَر
کبوتر با کبوتر
من پَر ندارم.
فاطیما گفت:
وقتی زبان عشق را یاد بگیری،
کسی که انتظارت را می کشد به آسانی خواهی شناخت،
چه در دل کویر باشد چه وسط یک شهر بزرگ
سانتیاگو!دنیا به زبانهای زیادی حرف می زند
عشق اما ، زبانی با سابقه تر از بشریت و قدیمی تر از کویرهست.
من دختر صحرا هستم . دوست دارم شوهرم مثل بادی که شنها را جابجا می کند آزاد باشد و به سوی هدفش برود. در صورت لزوم این حقیقیت را می پذیرم که او تکه ای از ابر، حیوان یا آب جوشیده شده از دل کویر شده است.
افسانۀ زندگی ما و سرگذشت همه ی کائنات با یک دست واحد نگاشته شده اند
سانتیاگو!
هرگز از رویاهایت صرف نظر نکن، به دنبال نشانه ها برو...
سانتیاگو!
قلبت را بشناس و به ندای آن گوش کن
اوریانا!اوریانا!
-چه با شتاب آمدی .در زدی
-چه عجله ای داری که بروی
-اینجا هوا سنگین است، و شلوغ.جا برای تو نیست.برو.
-نرفتی .
نشستی و گریه کردی و از گریه تو گونه هایم خیس شد.خیسِ خیس.
-ببین جا برای تو نیست.
-و تو خوب دیدی که آنجا چقدر فیزیک وفلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یاس و دلتنگی و اشک و آشوب و مه و مه و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه وغربت در هم ریخته بود و دل گیجِ گیج بود. و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود.
-گفتی: اینجا رازی نیست!
-گفتم :راز؟!
-گفتی : من رازم.
و آمدی تا وسط خط کش ها. بعد چشمهایت از میان آن قاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب در گرفت. دلم از جا کنده شد و من دیدم که حرف ها و فلسفه ها و کتاب ها و خط کش ها و کاغذها و یاس ها و تاریکی ها و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دل تنگی و غربت و اندوه، مثل ذرات شنِ در شنزار، از سطح دل روبیده میشدند و چون کاغذپاره هایی در آغوش طوفان گم میشدند. خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک.
و تو در دل هبوط کردی.
-گفتم چیستی؟!
-گفتی راز!
-گفتم این دل خالی است،تشنه ام
-گفتی دوستت دارم